Goud Games
Hokm: Card Game of Kings، به‌زودی
داستانی که ورق‌ها می‌گویند

فریدون و سه پسرش

از شاهنامه‌ی فردوسی، در هفت فصل.

هر کارت نقاشی‌شده‌ی این بازی، آدمی یا چیزی از همین یک داستان است. بازی آن را فصل به فصل، میان دورها، تعریف می‌کند. این‌جا همه‌اش یک‌جا آمده، از اول تا آخر.

یک. کودک و گاو

مادری جوان نوزادش را در سبدی می‌خواباند، کنار گاوی که هر مویش یک رنگ است، و دورتر روی تپه دژ شاهی ستمگر پیداست

ضحاک هزار سال پادشاهی کرده بود. از هر شانه‌اش ماری روییده بود و خوراک مارها مغز جوانان بود. شبی خواب دید پسری او را از تخت پایین می‌کشد، و کسانی را فرستاد تا آن کودک را پیدا کنند.

آن کودک فریدون بود. مردان ضحاک پدرش را پیش‌تر کشته بودند. مادرش فرانک او را به مرغزاری برد و به نگهبان آن‌جا سپرد، کنار گاوی به نام برمایه که هر مویش یک رنگ بود. سه سال با شیر همان گاو بزرگ شد. بعد فرانک او را دورتر برد، به کوه البرز.

دو. پیش‌بند آهنگر

آهنگری روی سنگی ایستاده و پیش‌بند چرمی‌اش را سر نیزه کرده، و مردم شهر پشت سرش جمع شده‌اند

در شهر آهنگری بود به نام کاوه که مارها پسرهایش را یکی‌یکی از او گرفته بودند. وقتی مردان ضحاک سراغ آخرین پسرش آمدند، به بارگاه رفت و حرفی را زد که هیچ‌کس جرئت گفتنش را نداشت. بعد نوشته‌ای را که شاه می‌خواست بزرگان امضا کنند پاره کرد.

به میدان آمد، پیش‌بند چرمی‌اش را سر نیزه کرد و مردم را صدا زد. شهر پشت آن پیش‌بند راه افتاد و تا پیش فریدون رفت. فریدون آن چرم را با زر و گوهر آراست. نامش شد درفش کاویانی، و از آن پس پیشاپیش شاهان ایران بود.

سه. بند دماوند

شاهی که از هر شانه‌اش ماری روییده در دل کوه به سنگ بسته شده، و شاهی سپیدریش با گرز گاوسر رو به روشنایی برمی‌گردد

آهنگران برای فریدون گرزی ساختند که سرش مثل سر گاو بود، به یاد برمایه که او را بزرگ کرده بود و ضحاک کشته بودش. فریدون با مردم شهر از اروندرود گذشت و وارد کاخ ضحاک شد.

ضحاک را نکشت. سروش به او گفت هنوز وقتش نرسیده. فریدون او را به بند کشید و در کوه دماوند زندانی کرد، و قصه‌های قدیمی می‌گویند هنوز همان‌جاست. بعد بر تخت نشست و جهان آرام گرفت.

چهار. اژدهای سر راه

اژدهایی سبز و زرین در راهی سنگلاخ جلوی سه شاهزاده‌ی جوان سر بلند کرده: یکی عقب می‌کشد، یکی می‌تازد، و یکی ایستاده و حرف می‌زند

فریدون سه پسر داشت که تا مدت‌ها نامی نداشتند. برایشان سه خواهر را خواستگاری کرد، دختران شاه یمن. در راه برگشت خواست پسرها را بیازماید و به شکل اژدها سر راهشان آمد.

پسر بزرگ کنار کشید و گفت خردمند با اژدها نمی‌جنگد. پسر میانی کمان کشید و تاخت. پسر کوچک سر جایش ایستاد. به اژدها گفت پدرشان کیست و بهتر است راهش را بگیرد و برود. فریدون همان‌جا نامشان را گذاشت. آن که احتیاط کرد سلم شد، آن که تاخت تور، و آن که هم دل داشت و هم خرد، ایرج. نام عروس‌ها را هم خودش گذاشت: آرزو، ماه و سهی.

پنج. بخش کردن جهان

شاهی پیر بر تختی بلند تاجش را به سوی پسر کوچکش گرفته که زانو زده، و دو پسر بزرگ‌تر ایستاده‌اند و هر کدام نمونه‌ی کوچکی از سرزمینش را در دست دارد

فریدون در پیری جهان را سه بخش کرد. روم و باختر را به سلم داد. توران و چین را به تور داد. ایران را، که میانه‌ی جهان بود، با تخت و تاج به ایرج داد که از همه کوچک‌تر بود.

هر پسر به سرزمین خودش رفت. و سلم در باختر نشست و سهم خودش را با سهم برادر کوچکش سنجید.

شش. به سوی برادران

شاهزاده‌ای جوان با جامه‌ی سپید و سرخ، تنها و بی‌سلاح، در دشت به سوی دو سوار تاج‌دار می‌رود که روی تپه‌ای ایستاده‌اند

سلم برای تور نوشت و تور با همه‌ی حرف‌هایش موافق بود. دو برادر با هم برای پدر نامه فرستادند و پرسیدند چرا بهترین جای جهان به کوچک‌ترین پسر رسیده. ایرج باید از تاج دست می‌کشید، وگرنه جنگ می‌شد.

فریدون آماده‌ی جنگ بود. ایرج نه. گفت هیچ تختی به خون برادر نمی‌ارزد. تنها و بی‌شمشیر به سوی برادرانش رفت تا تاج را خودش به آن‌ها بدهد.

آن‌ها تاج را از دست او نمی‌خواستند. تور همان‌جا او را کشت، و دو برادر سرش را برای پدر فرستادند.

هفت. تاج برمی‌گردد

شاهی بسیار پیر تاج را بر سر جوانی با زره سرخ می‌گذارد که پیش او زانو زده، و پشت سرشان درفشی گوهرنشان برافراشته است

فریدون آن‌قدر گریست که چشمش دیگر ندید. اما پس از مرگ ایرج در خانه‌ی او دختری به دنیا آمد، و آن دختر بعدها پسری آورد به نام منوچهر. شاه پیر خودش او را بزرگ کرد و هر چه یک شاه باید بداند یادش داد.

منوچهر که بزرگ شد سپاه ایران را به جنگ سلم و تور برد. کاکوی، نوه‌ی ضحاک، برای سلم به میدان آمد و کشته شد. تور کشته شد و بعد سلم. منوچهر برگشت و فریدون با دست خودش تاج ایرج را بر سر او گذاشت. کمی بعد، شاه پیر از دنیا رفت.

داستان همین بود. بازی آن را میان دورها تعریف می‌کند: در چهار بازی اولت با ربات‌ها، و هر وقت میزی برای چای دست نگه دارد. نقاشی‌های بازی هیچ‌جا مرگی را نشان نمی‌دهند. این‌ها هم نشان نمی‌دهند.

آدم‌های روی ورقبازگشت به بازی