
باددیو
Wind Demon
خودِ سموم، که برایش شاخ گذاشتهاند.
بادی که در این گوشهی جهان میکُشد سموم است: بادی داغ از دلِ زمینِ باز که چیزی را نمیاندازد و در عوض کسانی را که در آن راه میروند خالی میکند. شعری که دیو را در کوه مینشاند، هیچ زحمتی ندارد که این را هم دیو بنامد.
بازی همین را کشیده. چهرهای است بر سپاهِ مازندران، نه نامی که فردوسی نوشته باشد.
در بازی
در بازی هست. همان هوا، که حالا اسم دارد.