
رستم
پهلوان شاهنامه، و همان طرفی از تخته که دست شماست.
رستم بزرگترین چهرهی شاهنامه است. هزار سال است هر جا کار از دست همه درمیرود، سراغ او میفرستند. اهل زابل است، شرقِ دور، پسر زال. نه شاهزادهی دربار است، نه کسی که تا حالا زیر بار کسی رفته باشد. قرنها زندگی میکند. ببر بیان میپوشد. به تاج وفادار است، بیآنکه هیچوقت از شاهی که تاج بر سر دارد خوشش بیاید.
آنچه هزار سال بازگفتنش را میارزد این نیست که میبرد. این است که تنها کسی است که میشود فرستادش، خودش هم خوب میداند این یعنی چه، و باز میرود. به مازندران. به بحثی با شاهی که آشکارا اشتباه میکند. و به آن یک نبرد شاهنامه که هیچ خوانندهای دلش نمیخواهد رستم ببرد. نیرومندترین مرد روزگار است و شعر یکی پس از دیگری مسئلههایی جلویش میگذارد که با زور حل نمیشوند.
بر رخش مینشیند، که نصف دلیل زنده ماندنش در همهی اینها همان اسب است.

در بازی
سپاهی که بازی میکنید مال اوست. تخته هر بلایی سرِ کسی بیاورد، سرِ سپاه او میآورد. همان پانزده مهرهای که با آن وارد خان اول میشوید، قرار است تا آخر هم همانها باشند.