رخش
اسب رستم. تنها اسبی که وزنش را تاب آورد.
رستم رخش را اینطور پیدا کرد: در گلههای زابل راه افتاد و روی پشت اسبها یکییکی دست گذاشت و فشار داد. هر اسبی که در آن ولایت بود زیر دستش فرو نشست. بعد به کرّهای رسید به رنگ گلبرگ سرخ پاشیده بر زعفران، که ایستاد و تکان نخورد. جستوجو همانجا تمام شد.
از چوپان پرسیدند بهای این کرّه چند است. گفت بهای این اسب، ایران است.
اسمش یعنی همان برقی که وقتی نور میافتد از یک رنگ میجهد. اما چیزی که شاهنامه مدام سراغش برمیگردد قیافهی او نیست؛ این است که چقدر کم لازم است چیزی به او گفته شود. با عقل خودش میجنگد. وقتی رستم خواب است کار را تمام میکند و برای این کار بیدارش هم نمیکند. در سرزمینی که آب ندارد، آب پیدا میکند. و معروفترین دردسر راه مازندران با کاری شروع میشود که رخش کاملاً خودش تصمیمش را میگیرد.
برای همین «اسبِ سواری» حق مطلب را دربارهاش ادا نمیکند. دو بار داستان روی همین میچرخد که اسب چیزی را درست فهمیده و رستم اشتباه، و شعر حتی یک جا این دو را از هم جدا نمیکند.

در بازی
رخش مهرهای نیست که حرکتش بدهید. نامش جایی میآید که پای راهِ رفته وسط باشد: اینکه چیزی در یک نوبت تا کجا میرسد، و وقتی بیاستراحت زیاد رفته باشد، چه تاوانی دارد.