
کیکاووس
شاهی که باقی شعر باید از پسِ فکرهای بدش بربیاید.
کیکاووس بیشتر عصر پهلوانی را بر تخت است، و حکم شاهنامه دربارهی او این است که تاج داشتن با عقل داشتن یکی نیست. خنیاگری برایش میخواند که مازندران چه زیباست. همهی آنهایی که در اتاقاند میدانند پشت آن دیوارِ کوه چه خبر است. باز فرمان حرکت میدهد.
الگو همین است. میخواهد پرواز کند، بر تختی که عقابها بلندش کنند. دربارهی سیاوش که پسر خودش است حرف آدمهای نادرست را باور میکند و از آتشش میگذراند تا چیزی را ثابت کند که اثبات نمیخواست. جنگی راه میاندازد که از پسش برنمیآید و باید از تویش بیرونش بکشند.
شعر از او آدمبد نمیسازد، و همین بخش سختش است. حاکمی است که نیتش بد نیست و مدام یقین دارد، و رستم همان کسی است که باید برود و کارش را جبران کند. راهِ هفتمنزلی، نتیجهی تصمیمی است که این مرد یک بعدازظهر گرفت.
در بازی
مهرهای نیست که بازیاش کنید. دلیل وجود داشتن این راه است.