
هجیر
Hojir
از او خواستند رستم را نشان بدهد؛ نداد.
سهراب هجیر را اسیر میکند و میبردش بالای بلندی، مشرف به اردوگاه ایران، تا خیمهها را نام ببرد: آن یکی مال کیست، و آن یکی. چیزی که واقعاً میپرسد، خیمهبهخیمه، این است که کدامیک پدر من است.
هجیر به همهچیز جواب میدهد جز همان. دربارهی تنها خیمهای که مهم است دروغ میگوید، و تاوان دروغ را میپذیرد تا چیزی را که غریبهای میخواهد دستش ندهد. کل آن فاجعه روی همین «نه» میچرخد، و خودش هرگز نمیفهمد بهایش چه بود.
در بازی
یکی از نامهای مهرههای شما، از دژی که ماندنی نبود.