
گژدهم
Gozhdaham
پیرمردی که دژ سپید را نگه داشته بود، و پدر گردآفرید.
گژدهم فرماندهی دژ مرزیای است که سهراب اول از همه به آن میرسد. پیرتر از آن است که خودش به میدان برود، پادگانش کمجان است، و میداند دژ ماندنی نیست. کاری که از دستش برمیآید این است که نامه را بهموقع به جنوب برساند و یکشبه جا را خالی کند.
همان مردی هم هست که باید تماشا کند دخترش، گردآفرید، بهجای او از دروازه بیرون میرود.
در بازی
یکی از نامهای مهرههای شما، هرچند کار خودش بیشتر بیرون کشیدن آدمها بود.