نامها
The names
هر نامی در این بازی نامی واقعی است، از شعری هزارساله، و هرکدام چهرهای دارند. هیچکدام بیآنکه جایی برای رفتن داشته باشید رهایتان نمیکنند.
پهلوانان
پهلوانان، و زنانی که شعر به همان اندازه به آنها جا میدهد. هر چهرهای که اینجا میبینید برای همین بازی نقاشی شده.
رستمRostamپهلوان شاهنامه، و همان طرفی از تخته که دست شماست.
زالZalپدر رستم. سپیدمو به دنیا آمد و یک پرنده بزرگش کرد.
سهرابSohrabپسر رستم، که رفت پدرش را پیدا کند و پیدایش کرد.
اسفندیارEsfandiyarتنی رویین، پدری که سرِ قولش نمیماند، و هفت خانی از آنِ خودش.
فرامرزFaramarzپسر رستم، که حسابِ پدر را برد شرق و تسویه کرد.
بیژنBijanهفت سال ته چاه، زیر تختهسنگ، و زنی که زنده نگهش داشت.
گیوGivهفت سال تنها در خاک دشمن، دنبال پسری که هرگز ندیده بود.
بهرامBahramبرگشت سراغ تازیانهای که نامش رویش بود.
گودرزGoudarzپیرِ خاندان نوذری، و پدرِ پسرانی بیشمار.
طوسTousدلیر، شاهزاده، و تقریباً در همهچیز بر خطا.
رهامRohamاز کوهی بالا رفت، در هوایی که از قصد ساخته شده بود.
سامSamاژدها کشت، و تاب دیدن پسر خودش را نیاورد.
گرگینGorginیک بار حسادت کرد، و باقی شعر را بابتش پس داد.
هجیرHojirاز او خواستند رستم را نشان بدهد؛ نداد.
فریبرزFereborzپسر شاهی که از او گذشتند، و خوب تحملش کرد.
گردآفریدGordafaridدژ پهلوانی نداشت، پس خودش زره پوشید.
بانوگشسپBanu Goshaspدختر رستم، که مثل پدرش سوار میشد و کشتی میگرفت.
منیژهManijehاز کاخ بیرونش انداختند و باز به مردِ ته چاه نان رساند.
تهمینهTahminehشب به اتاقش آمد و دقیقاً گفت چه میخواهد.
فرانکFranakپسرش را از کشور بیرون برد، پیش از آنکه دستشان به او برسد.
کتایونKatayunجلوی همهی دربارِ پدرش، غریبهای بیچیز را انتخاب کرد.
رودابهRudabehگیسویش را انداخت تا بالا بیاید، و بعد گفت راه دیگری پیدا کن.
سیاوشSiyavashاز کوهی از آتش گذشت تا ثابت کند کاری نکرده.
کاوهKavehآهنگری که بهاندازهی کافی پسر از دست داده بود، و علنی گفتش.
فرودForudسپاه خودی از کوه بالا آمد و حرف گوش نکرد.
کیخسروKay Khosrowتنها شاهِ شعر که میدانست کجا باید بس کند.
گستهمGostahamشبانه و تنها دنبال دو شاهزاده رفت، و تکهتکه برگشت.
گژدهمGozhdahamپیرمردی که دژ سپید را نگه داشته بود، و پدر گردآفرید.
کیکاووسKay Kavusشاهی که باقی شعر باید از پسِ فکرهای بدش بربیاید.
سپاهِ دیوان
دیوان. سهچهار تایشان چهرههاییاند که فردوسی نامشان میبرد و داستانی برایشان دارد؛ باقی همان جمعیتِ بیناماند که بازی به آنها چهره داده. هر صفحه خودش میگوید کدام است.
اکوانAkvanرستمِ خواب را با تکهای از زمین برداشت، و از او یک سؤال پرسید.
اژدهای سیاهBlack Dragonاژدهایی که تا نگاهت میکند، دیگر کسی نمیبیندش.
گندروGandarowاژدهای آب، از کهنترین لایهی این داستان.
کک کوهزادKak Kuhzadآنقدر ریز که اسمش را از کک گرفتند، و سالها از زال باج گرفت.
خوابدیوSleep Demonتاریکیای که یک سپاه را با چشمِ باز به خواب برد.
باددیوWind Demonخودِ سموم، که برایش شاخ گذاشتهاند.
دیو سیاهBlack Demonآنچه از او میریزد، سایهاش نیست.
آتشخوارFire Eaterبه زمینِ سوزان میرود و سیر بیرون میآید.
خونآشامBlood Drinkerبرای بردنِ میدان نمیجنگد.
سنگخوارStone Eaterاز بیکاری کوه را میجود.
بیداددیوTyrant Demonتمام هنرش این است که ترتیبی بدهد دیگری تاوان بدهد.
درفشدیوBanner Demonدرفشی را میبرد که سپاه پشتش جمع میشود.
سنجهدیوWeigherهمانی که ترازو دستش است.
خودِ راه
کتاب، مردی که نوشتش، خودِ تخته، آن اسب، آن پرنده، و دو جایی که همهچیز میانشان اتفاق میافتد.
- رخشRakhshاسب رستم. تنها اسبی که وزنش را تاب آورد.
- سیمرغSimorghپرندهای که زال را بزرگ کرد. آن پر مال اوست.
- شاهنامهShahnamehکتاب شاهان. پنجاه هزار بیت، و سرچشمهی همهی اینها.
- فردوسیFerdowsiمردی که سی سال نوشتش.
- نردNardخودِ تخته، و اینکه از کجا آمده. خیلی قدیمیتر از بکگمون.
- مازندرانMazandaranجایی که راه به آن میرسد. نه آن استانی که روی نقشه است.
- زابلZabolسرزمین رستم، آن تهترین گوشهی شرق.
آنچه اینجا نیست
چند چیزی که در راه انتظار میکشند هم نام دارند و صفحه دارند، و اینجا فهرست نشدهاند. هیچجای این سایت آشکارا به آنها پیوند نمیدهد. پشت همان پردهی اختیاری در صفحهی هفت خاناند، برای کسی که ترجیح میدهد بداند.