
فرانک
Faranak
مادر فریدون، که او را از چشم ضحاک دور نگه داشت.
مردان ضحاک آبتین، شوهر فرانک، را گرفتند و کشتند. فرانک ماند و نوزادی که شاه از همان روزها دنبالش میگشت.
پسر را به مرغزاری برد و به نگهبان آنجا سپرد تا با شیر برمایه بزرگ شود، گاوی که هر مویش یک رنگ بود. خبر آن گاو که به ضحاک رسید، فرانک دوباره پسرش را برداشت و این بار به کوه البرز برد و به مردی پارسا سپرد. مردان ضحاک وقتی به مرغزار رسیدند گاو را کشتند و کسی را پیدا نکردند.
سالها بعد خبر رسید که فریدون بر تخت نشسته است. فرانک یک هفته به نیازمندان بخشید و بعد هر چه برایش مانده بود برای پسرش فرستاد.
در بازی
بیبی خشت. فصل اول داستان بازی، داستان اوست.
در بازی انگشتت را روی کارت نگه دار تا برگردد و بگوید کیست.